یکشنبه , 19 نوامبر 2017
سرخط خبرها
خانه - سرگرمی - داستانهای کوتاه - داستان عاشقانه - داستان کوتاه اموزنده سخن با معشوق

داستان کوتاه اموزنده سخن با معشوق

زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد ، پدر خانمش ، ملاصدرا ،چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد .در همان ایام در قمصر ، جوانی به خواستگاری دختری رفت .والدین دختر پس از قبول خواستگار ، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق داردبرای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود .

داستان اموزنده وصف خدا

از این رو ، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند ،به فکر چاره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند . لذا عروس حیله ای زد و گفت : من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا ، همدیگر را ببینیم .در آن وقت مقرر ، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می دادو داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند

در این حال ، عارف بزرگوار ، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد .او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید :چرا این گونه گریه می کنی ؟

ملاصدرا گفت : من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت . گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانماما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم . لذا به حال خود گریه می کنم .

داستان کوتاه اموزنده سخن با معشوق
3.8 از 5 امتیاز 75.12% s 41رای
image_pdf
نت های پیانو نت های ویولن نت های سنتور نت های گیتار

همچنین ببینید

مراسم عید فطر در قشم

عید فطر یکی از آخرین و مهمترین اعمال ماه رمضان، نماز عید فطر و پذیرایی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *