شنبه , 18 نوامبر 2017
سرخط خبرها
خانه - موسیقی (صفحه 3)

موسیقی

اهنگ نت و اموزش و……… را در رابطه با موسیقی اینجا بیابید

شعر سیاه از حسین پناهی

خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز این کله پوکو میگیرم بالا و از بی سیگاری میزنم زیر آواز و اینقدر میخونم تا این گلوی وا مونده وا بمونه…. تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی که عمو بارون رو طاقش عشق …

ادامه نوشته »

اشعاری از فردوسی

گفتـــــار بيهــوده بسيــار گشت                       سخنگوي در مردمي خوار گشت به نايـافت رنجه مـكن خـــــويشتن                          كه تيمـار جان باشد و رنج تـن   **************************   زدانش چو جان تـــرا مـــايـه نيست                    به از خامشي هيچ پيرايــه نيست توانگر شد آنكس كه خرسنـــد گشت                  از او آز و تيمار در بنـــد گشت   ************************** بـه آمــوختن چون فــروتن شـــوي                            سخن هــاي …

ادامه نوشته »

سر خجلت بزیر از روی آن آیینه رو دارم

سر خجلت بزیر از روی آن آیینه رو دارم گنهکارم ولیکن چشم بخشایش ازو دارم دلم زین آرزو خون شد که جان در پایت افشانم برفتی از برم اما هنوز این آرزو دارم ز بیم آنکه بیدردی نظر بر اشکم اندازد چو مینا گریه پنهان خود را در گلو دارم شکستم ناله را در سینه هرچند از پریشانی هزاران نغمه …

ادامه نوشته »

روزی که نگاهم به تو نسرین بدن افتد

روزی که نگاهم به تو نسرین بدن افتد گلهای گلستان همه از چشم من افتد گر باد کند زلف به روی تو پریشان صد دسته ی سنبل به سر نسترن افتد اندر شکن زلف تو نالد دل زارم چون مرغ غریبی که به یاد وطن افتد ترسم نگرد دیده ی نرگس به رخ یار از رشک نخواهم گذرش در چمن …

ادامه نوشته »

نقش حقایق از شهریار

ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابت وی جام بلورین که خورد باده نابت خواهم همه شب خلق به نالیدن شبگیر از خواب برآرم که نبینند به خوابت ای شمع که با شعله دل غرقه به اشگی یارب توچه آتش که بشویند به آبت ای کاخ همایون که در اقلیم عقابی یارب نفتد ولوله وای غرابت در پیچ و خم …

ادامه نوشته »

یه حریم خلوت از هاتف اصفهانی

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیم منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر  به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیم چو …

ادامه نوشته »

شعله رمیده از فروغ فرخزاد

مي بندم اين دو چشم پر آتش را تا ننگرد درون دو چشمانش تا داغ و پر تپش نشود قلبم از شعله نگاه پريشانش مي بندم اين دو چشم پر آتش را تا بگذرم ز وادي رسوايي تا قلب خامشم نكشد فرياد رو مي كنم به خلوت و تنهاي اي رهروان خسته چه مي جوييد در اين غروب سرد ز …

ادامه نوشته »

شعر تومور از مرتضی درویشی

قصه ام… قصه ی یک بیماریست… که جوابش کردند… و پزشکان گفتند… بگذارید که راحت باشد… مادرم فکر می کرد باز سرما خوردم… باز هم بر سر من داد کشید.. پسرم باز چه کردی با خود… و چه دلسوزانه… دست من می گیرد… نخورم باز زمین… پدر من دیروز… ترک سیگارش را… اولین بار شکست… آسمان بر سر من می …

ادامه نوشته »

رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب

رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب از شرم روی توست رخ ماه زیر آب ماهی تنی و می‌کنی از اشک من گریز نه ماهیان کنند وطن گاه زیر آب نی نی توراست عذر که مشک و میی بهم نی مشک و می شود آنگاه زیر آب تخم وفاست دانهٔ دل چون به دست توست خواهی به زیر …

ادامه نوشته »

خراب از باد پائيز خمارانگيز تهرانم

خراب از باد پائيز خمارانگيز تهرانم خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم خدايا خاطرات سرکش يک عمر شيدايي گرفته در دماغي خسته چون خوابي پريشانم خيال رفتگان شب تا سحر در جانم آويزد خدايا اين شب آويزان چه مي خواهند از جانم پريشان يادگاريهاي بر بادند و مي پيچند به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم خزان هم …

ادامه نوشته »

غم بگذرد از من چو به من برگذری تو

غم بگذرد از من چو به من برگذری تو آن لحظه شوم شاد که در من نگری تو از نازکی پای تو ای یار دل من رنجه شود ار سوسن و نسرین سپری تو وین دیده روشن چو من از بهر تو خواهم خواهم که بدین دیده روشن گذری تو ای ناز جهان پیرهنی دوختی از ناز بیمست که این …

ادامه نوشته »

مهر مادر عشق پدر

گر مهری به دل دارم ، اگرعشقی به سر دارم یقینا مــادرم داده و یـا ارث از پــدر دارم   چو مـادر یاورم باشد ، پـدر باشد دعـا گویم نه از بیـگانه بـاکـم هست ، نه پـروا از خـطـر دارم   اگر روزی شکستم عهد ، میان مادر و فرزند خداوندا تو کاری کن که جان از تن به در …

ادامه نوشته »

چه باشد عاشقی از بابا فغانی شیرازی

چه باشد عاشقی؟خود را به غمها مبتلا کردن به صد خون جگر بیگانه ای را آشنا کردن چه حاصل زینهمه افسانه ی مهر و وفا یارب چو نتوان در دل سنگین او یک ذره جا کردن اگر صد سال افتم چون گدایان بر سر راهش هم او دشنام خواهد داد و من خواهم دعا کردن من و دردی بروی درد …

ادامه نوشته »

مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا

مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا گر تو شکيب داري طاقت نماند ما را باري به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را سلطان که خشم گيرد بر بندگان حضرت حکمش رسد وليکن حدي بود جفا را من بي تو زندگاني خود را نمي‌پسندم کسايشي نباشد بي دوستان بقا را چون تشنه …

ادامه نوشته »

فیض نور خداست در دل ما

فیض نور خداست در دل ما از دل ماست نور منزل ما نقل ما نقل حرف شیرینش یاد آن روی شمع محفل ما در دل از دوست عقدهٔ مشکل در کف اوست حلّ مشکل ما تخم محنت بسینهٔ ما کشت آنکه مهرش سرشته در گل ما سالها در جوار او بودیم سایهٔ دوست بود منزل ما در محیط فراق افتادیم …

ادامه نوشته »

پس از ما تبره روزان روزگاری میشود پیدا

پس از ما تبره روزان روزگاری میشود پیدا قفای هر خزان آخر بهاری میشود پیدا مکش ای طور با افسرده حالان گردن دعوی که در خاکستر ما هم شراری میشود پیدا پس از فرهاد باید قدر این جانسخت دانستن که بعد از روزگاری مرد کاری میشود پیدا من خونین جگر از بسکه با خود داغ او بردم کنی هرجا بخاکم …

ادامه نوشته »

کدام باغ که یکروز شوره‌زاری نیست

نهال تازه رسی گفت با درختی خشک که از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست   چرا بدین صفت از آفتاب سوخته‌ای مگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست   شکوفه‌های من از روشنی چو خورشیدند ببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست   چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز چرا بگوش تو، از ژاله گوشواری نیست   …

ادامه نوشته »

شعر عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور از مولوی

بشنويد اي دوستان اين داستان   خود حقيقت نقد حال ماست آن بود شاهي در زماني پيش ازين  ملک دنيا بودش و هم ملک دين اتفاقا شاه روزي شد سوار با خواص خويش از بهر شکار يک کنيزک ديد شه بر شاه‌راه شد غلام آن کنيزک پادشاه مرغ جانش در قفص چون مي‌طپيد داد مال و آن کنيزک را خريد …

ادامه نوشته »

در یاد منی از شفیعی کدکنی

در یادمنی حاجت باغ وچمنم نیست جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست اشکم که به دنبال تو اواره ی شوقم یارای سفر با تو و رای سفرم نیست این لحظه چو باران فرو ریخته از برگ صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست بدرود تو را انجمنی گرد تو جمع اند بیرون زخودم راه در ان انجمنم نیست …

ادامه نوشته »

شعری از مژگان عباسلو

اندکی غم داشت چشمان تو، حالا بیشتر زندگی با عشق اینطور است: پرتشویش‌تر خویشتن‌داری و این خوب است اما فکر کن روزگاری می‌رسد من با تو قوم و خویش‌تر…! گاه با امواج گیسو، گاه با یک طره مو گاه نیش کوچکی کافی‌ست، گاهی نیش‌تر یک نظر گفتند در اسلام تنها جایز است حیف! با حسرت دلت را می‌شد از این …

ادامه نوشته »
image_pdf